گاهی وقتها سن و سال فریبمان می دهد ،لحظاتی پیش می آید که احساس کودکی و نوجوانی ،دگرگونت می کند
می خواهی از این جلد اجباری و ظاهری بیرون بپری و خودت شوی ولی به یاد سن و سالت که می افتی ،
اگر نه خجالت و حجب ،که کنترلی مقتدرو حکمی درونی ، تو را از پرواز به بیرون از قفس زمان و میانسالی ،باز می دارد و تو می مانی و باز این قلب پر شوق و شور و احساس کودکی نا آرام وجودت ....
و می بینی که در دادگاه دانسته های غلط و درست خودت و در برابر دیگرانی که نظاره ات می کنند ،حکم
سکون و سکوتت ،صادر می شود و تو می مانی و انباشته ای از شوق و احساس و دوست داشتن ها و نیازها و هرآن چه که
راستین و صادقانه ،در وجودت شعله ور است.... آنها هستند و دروغ نمی گویند ..ولی تو برون از درونت ،آنها را ندیده می گیری و سر کوبشان می کنی ،چرا که همیشه به تو اموخته اند که کودکی و جوانی و ....رفتار خاص خودشان را می طلبند....واگر قلب و روح و جسم و زمان هماهنگ بودند تو در بستری از آسودگی وآرامش ، منتظر مرگ می نشستی و بعد آرام دیده فرو می بستی به آنچه که بودی و هستی .
اما من اینگونه نمی پسندم این پذیرش نوعی دروغ گفتن به خویشتن است ،روح چه گناهی دارد که باید تسلیم جسم شود.
جسمی که با شتاب به سوی پیری و ویرانی می رود بدون اعتنا به کودکان بیقرار درونش .
به یاد کتابهایی افتادم که جلدشان در اثرگذشت زمان کهنه و فرسوده شده اند و درون انها سرشار از کلماتی است که هنوز بدیع و تازه اند.