۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه

زن ....مرد

زن به مردش گفت :من هر کاری که بخواهی برایت انجام می دهم ،به تمام نیازهای روح و جسمت پاسخ می دهم ،کارهای خانه ات را می کنم ،لباسهایت را اتو می کنم ،غذایت را آماده
 می کنم ،و...و....ولی بگذار قسمتی از روحم مال خودم باشد....مرد با نیشخندی ،در دل
به او خندید ....و اما زن آن را شنید و در حالی که از او دور می شد ،با نوشخندی ،به جوانه ای
که در قلبش سر زده بود ،آرام گفت :آبیاری ات خواهم کرد ،،و ندانست ؛آویز مقدسی که
بر گردن داشت نیز ،قلب اورا نوازش کرد.

۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

باورم خواهی کرد

گریختن از زمینی که
                         ریشه هایت بدان چسبیده
تنها خیالی بیش نیست
و ماندن تو ،داستان گل سرخ تنهایی است
                                                 در کویر
که مرگ را نظاره می کنی و
زندگی را تجربه ،
و دوست داشتن را ...که حادثه ای تازه نیست .
قلب سرخم را ببین ،باورم کن ،
آرزوهای اکنون و دیروزم
گلهای چیده در سبد نیستند
که به آبشان سپارم .
آرزوهایم ریشه های تند ابدیت دارند ،
                                           هرچند در کویری سوزان
سیرابشان خواهم کرد ،
                          گلبارشان خواهم خواست ...
باورم خواهی کرد ...می دانم
آنها با عشق ،با رنج عشق ،آبیاری خواهند شد ،
عشق به بودن، عشق به زیستن ،عشق به رفتن و هر گز نیاسودن ،
براین باورم که روزی ،
تک گل سفید شوقم را ،
به نام مقدس تو ،
خواهم آمیخت ،
و آن را به گیسویم خواهم آویخت ...
                                        تا باورم کنی .
                                  

۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

ترنمی تازه

شعری که سالها پیش سرودم و امروز همان حال و حس را دارم ولی با رنگ و بویی متفاوت .......
ای لحظه های بی قرار
ای توقف منحوس ،
لباس عزم بپوشید که هنگامه جنگ است
و ای چشم های مسحور،
سلاح را ،بیداری را سلام گویید،
که نه هنگام جهل است
در من  بدم ...ای مسیحا نفس ای روح آزادی
ومرا آغاز کن ....
می دانم ... می دانم
چشمه ای زلال درمن می جوشد
می دانم
فردا رهایی ام را ،
درشعرو سرودی رسا ،
خواهی خواند

۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه

هر که می رود پاره ای از قلب ما را با خود می برد

هوای وین امروز چه دلگیر است ،از آن آبی آسمانی خبری نیست .سقف شهر را سراسر ابر گرفته است ....
گویا زندانی برای دل من تعبیه شده ....دلم گرفته است .
دیشب هم من هم آسمان هردو گریستیم ولی چرا امروز هیچ کدام آفتابی نیستیم ،وین امروز برای من زیبا نیست ،
سکوتش بی رحم و هوایش سرد و بی اعتناست ،هر دو لب فرو بسته ایم که هیچ نگوییم ولی در پس ابرهای دلمان 
رودها و دریاهای وهم انگیزی جاریست .میخواهم ببارم ولی نمی دانم چه چیزی مانع از این می شود. ....
می دانم که ابرهای دل من و آسمان وین سترون نیستند ،اما نمی دانم چرا نمی بارند.
هجوم واژه ها را به طورعجیبی در درونم احساس می کنم ،درهم و برهم هستند می خواهم به روی کاغذ بیاورم ،
نمی شود ..نمی توانم و شاید هم گاهی نمی خواهم ،حرفهای ناگفته و پنهانم به گفته هایم می چربند و من در کشاکش      
این دو نیرو دارم از پا در می آیم .
هوای دل من و وین امروز گرفته است و هیچ نسیمی این ابر ها را از جا حرکت نمی دهد ..سکوت و سکون .....و
تنها تجسم خاطرات شیرین ،لحظه های دوباره تنها شدنم را پر می کنند ، خاطرات عزیزانی که می آیند و باز می روند .

۱۳۹۰ تیر ۸, چهارشنبه

من و گذشت زمان


گاهی وقتها سن و سال فریبمان می دهد ،لحظاتی پیش می آید که احساس کودکی و نوجوانی ،دگرگونت می کند
می خواهی از این جلد اجباری و ظاهری بیرون بپری و خودت شوی ولی به یاد سن و سالت که می افتی ،
 اگر نه خجالت و حجب ،که کنترلی مقتدرو حکمی درونی ، تو را از پرواز به بیرون از قفس زمان و میانسالی ،باز می دارد و تو می مانی و باز این قلب پر شوق و شور و احساس کودکی نا آرام وجودت ....
 و می بینی که در دادگاه دانسته های غلط و درست خودت و در برابر دیگرانی که نظاره ات می کنند ،حکم 
سکون و سکوتت ،صادر می شود و تو می مانی و انباشته ای از شوق و احساس و دوست داشتن ها و نیازها و هرآن چه که
راستین و صادقانه ،در وجودت شعله ور است.... آنها هستند و دروغ نمی گویند ..ولی تو برون از درونت ،آنها را ندیده می گیری و سر کوبشان می کنی ،چرا که همیشه به تو اموخته اند که کودکی و جوانی و ....رفتار خاص خودشان را می طلبند....واگر قلب و روح و جسم و زمان هماهنگ بودند تو در بستری از آسودگی وآرامش ،    منتظر مرگ می نشستی و بعد آرام دیده فرو می بستی به آنچه که بودی و هستی .
 اما من اینگونه نمی پسندم این پذیرش نوعی دروغ گفتن به خویشتن است ،روح چه گناهی دارد که باید تسلیم جسم شود.
جسمی که با شتاب به سوی پیری و ویرانی می رود بدون اعتنا به کودکان بیقرار درونش .
 به یاد کتابهایی افتادم که جلدشان در اثرگذشت زمان کهنه و فرسوده شده اند و درون انها سرشار از کلماتی است که هنوز بدیع و تازه اند.
 

۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

قانون و میوه

دوستان :متن زیبایی که ملاحظه خواهید کرد از کتاب پدران،فرزندان و نوه‌ها است ،اثر : پائولو کوئلیو ؛ترجمه:آرش حجازی که تکرار آن خالی‌ از فایده نیست و نیز مناسب حال امروز ماست و درد خیلی‌‌ها از نافهمیِ برخی از مفاهیم و احکامی که به‌‌ مناسبت زمان ،تعریف تازه خود را می‌‌طلبد .
                                                         قانون و میوه
"در صحرا میوه کم بود .خداوند یکی از پیامبران را فرا خواند و گفت :هرکس در روز می‌‌تواند یک میوه بخورد .
این قانون نسل‌ها برقرار بود ،محیط زیست آن منطقه حفظ شد .دانه‌های میوه‌ها بر زمین افتاد و درختان جدید رویید .مدتی بعد ،آنجا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر‌های اطراف را برانگیخت . اما مردم هنوز هرروز فقط یک میوه می‌‌خوردند و به‌‌ دستوری که آن پیامبر باستانی به‌‌ اجدادشان داده بود، وفادار بودند .اما علاوه بر آن،نمی گذاشتند اهالی شهرها و روستاهای همسایه هم از میوه‌ها استفاده کنند .این فقط باعث شد که میوه‌ها روی زمین بریزند و بپوسند .
خداوند پیامبر دیگری را فراخوند و گفت :بگذارید هرچه میوه می‌‌خواهند بخورند و میوه هارا با همسایگان خود قسمت کنند .
پیامبر با پیام تازه به‌‌ شهر آمد .اما سنگسارش کردند ،چرا که آن رسم قدیمی‌ ،در جسم و روح مردم ریشه دوانده بود و نمی شد راحت تغییرش داد .
کم کم جوانان آن منطقه از خود پرسیدند این رسم بدوی از کجا آمده.اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سوال برد.و بنابراین تصمیم گرفتند مذهبشان را رها کنند .بدین ترتیب، می‌‌توانستند هر چه میوه می‌‌خواهند ،بخورند و بقیه را به‌‌ نیازمندان بدهند .د.
تنها کسانی که خودرا قدیس می‌‌دانستند، به‌‌ آیین قدیمی وفادر ماندند.اما در حقیقت ،آن‌ها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

روز مادر

مادرم همیشه می‌‌گفت ؛تا وقتی که مادر دارید جوانید و حتی گاهی کودک ،چون دامن مادر همیشه آماده پذیرش نیازهای کودکانه شماست ،و شانه‌هایش بهترین پناه برای گریستن و آرام شدن .... وقتی‌ که مادر رفت من این کلامِ او را با عمق جانم درک کردم و آن روز که او را ازدست دادم ..پیر شدم ، با روحی‌ کودکانه که همواره در جستجوی آغوش گرم و پاک او هستم .
به‌‌‌ راستی‌ که مادر تمامی‌ِ ماهیت ماست .وقتی‌ که او بود همه چیز بود شور بود ،عاشقی بود ،خانه ی گرم بود، نگاه‌های مهربان بی‌ توقع بود، نوازش‌های عاشقانه بود،نگرانیهای مادرانه که می‌‌خواست پنهانش کند و تو زیرکانه آنهارا می‌‌دیدی و با  لبخندی آرام نگاهش می‌‌کردی ....بود،،،،چه بگویم ؛مادر عاشق بود ،عاشقِ همه‌‌‌ فرزندانش ،هر کدام ما را از آن یکی‌ بیشتر دوست داشت ،این رمز وجود همه ی مادران است خودشان هم در حیرتند ...و سرگشته از اینند که چگونه می‌‌شود با یک قلب اینهمه معشوق داشت و آنهارا یکسان دید ،درست مثل خدا ....
چند روز پیش دخترم از راهی‌ دور برایم جمله‌ای را فرستاده بود که :خدایا ....جایی‌ بهتر از بهشت هم داری ؟برای زیر پای مادرم می‌خواهم .این جمله را قبل از این که به عنوان یک مادر بخوانم ،کودکانه برای مامانم تکرار کردم ...و بعد در جوابش نوشتم که :خدایا ...احساسی‌ برتر از خوشبختی‌ داری ؟برای قلب فرزندانم می‌‌خواهم .
مادر بودن تعریف کامل عاشق بودن است و مادر داشتن نهایت خوشبختی‌ ...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه

حسرت

آن عدالت شیرین ، در دهان کدام شکمباره ای
                                                    مزه کرده است
که دیگر مجالی نمی دهد به ما
                                   که لمسش کنیم ...لحظه ای ؛؛؛ 
                               

۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه

زخم پنهان

در وجود هر کدام از ما ،زخم ها یی ست که نه به التیام ، بلکه به عادت ،دردشان را فراموش کرده ایم ولی گاهی با تلنگر خاطره ای ،حرفی، سخنی ،رفتاری ، نگاهی و یا به واسطه ی هر چیزی که ان زخم را به یادمان بیاورد .احساس درد می کنیم ، آن وقت است که
می بینی این زخم تازه و نو شده است چنان که دردش را مثل روز اول حس می کنی ...تو می مانی و این حیرت و سرگشتگی ؛
یا گذشت زمان فریبی بیش نبوده ، یا وجود این زخم حقیقت صادقی است که هنوز هم تورا اینهمه آشفته و بد خلق می کند .

۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

رسولان خاموش

گفتم گیاهان را گرامی بشمارید
گیاهان گماشتگان بهشت خداوندند
گیاهان ملائک خاموش خانه آدمی اند
                                          سید علی صالحی (منم کورش شهریار روشنایی ها )
با گیاهان مهربان باشیم .آنها پیام آوران سبز خلقت اند ...آنها دست نوازش خداوندند بر گونه سیلی خورده
انسان ..با آنها مهربان باشیم که گفتگو با آنها خود نیایش است به درگاه او .

۱۳۹۰ فروردین ۲۶, جمعه

امید

کوچ تو ای پرنده ی مهاجر
                               از شهر ما ، همیشگی نیست
می دانم ، می دانم
                     بهاری دیگر ،تو را باز ....خواهد آورد

۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه

به نام او که مهربانترین است

سلامی به بلندای تاریخ عشق و صلح و دوستی به دوستان دیده و نادیده ،یافته و نیافته ام .