شعری که سالها پیش سرودم و امروز همان حال و حس را دارم ولی با رنگ و بویی متفاوت .......
ای لحظه های بی قرار
ای توقف منحوس ،
لباس عزم بپوشید که هنگامه جنگ است
و ای چشم های مسحور،
سلاح را ،بیداری را سلام گویید،
که نه هنگام جهل است
در من بدم ...ای مسیحا نفس ای روح آزادی
ومرا آغاز کن ....
می دانم ... می دانم
چشمه ای زلال درمن می جوشد
می دانم
فردا رهایی ام را ،
درشعرو سرودی رسا ،
خواهی خواند
ای لحظه های بی قرار
ای توقف منحوس ،
لباس عزم بپوشید که هنگامه جنگ است
و ای چشم های مسحور،
سلاح را ،بیداری را سلام گویید،
که نه هنگام جهل است
در من بدم ...ای مسیحا نفس ای روح آزادی
ومرا آغاز کن ....
می دانم ... می دانم
چشمه ای زلال درمن می جوشد
می دانم
فردا رهایی ام را ،
درشعرو سرودی رسا ،
خواهی خواند