۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

ترنمی تازه

شعری که سالها پیش سرودم و امروز همان حال و حس را دارم ولی با رنگ و بویی متفاوت .......
ای لحظه های بی قرار
ای توقف منحوس ،
لباس عزم بپوشید که هنگامه جنگ است
و ای چشم های مسحور،
سلاح را ،بیداری را سلام گویید،
که نه هنگام جهل است
در من  بدم ...ای مسیحا نفس ای روح آزادی
ومرا آغاز کن ....
می دانم ... می دانم
چشمه ای زلال درمن می جوشد
می دانم
فردا رهایی ام را ،
درشعرو سرودی رسا ،
خواهی خواند

۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه

هر که می رود پاره ای از قلب ما را با خود می برد

هوای وین امروز چه دلگیر است ،از آن آبی آسمانی خبری نیست .سقف شهر را سراسر ابر گرفته است ....
گویا زندانی برای دل من تعبیه شده ....دلم گرفته است .
دیشب هم من هم آسمان هردو گریستیم ولی چرا امروز هیچ کدام آفتابی نیستیم ،وین امروز برای من زیبا نیست ،
سکوتش بی رحم و هوایش سرد و بی اعتناست ،هر دو لب فرو بسته ایم که هیچ نگوییم ولی در پس ابرهای دلمان 
رودها و دریاهای وهم انگیزی جاریست .میخواهم ببارم ولی نمی دانم چه چیزی مانع از این می شود. ....
می دانم که ابرهای دل من و آسمان وین سترون نیستند ،اما نمی دانم چرا نمی بارند.
هجوم واژه ها را به طورعجیبی در درونم احساس می کنم ،درهم و برهم هستند می خواهم به روی کاغذ بیاورم ،
نمی شود ..نمی توانم و شاید هم گاهی نمی خواهم ،حرفهای ناگفته و پنهانم به گفته هایم می چربند و من در کشاکش      
این دو نیرو دارم از پا در می آیم .
هوای دل من و وین امروز گرفته است و هیچ نسیمی این ابر ها را از جا حرکت نمی دهد ..سکوت و سکون .....و
تنها تجسم خاطرات شیرین ،لحظه های دوباره تنها شدنم را پر می کنند ، خاطرات عزیزانی که می آیند و باز می روند .