زن به مردش گفت :من هر کاری که بخواهی برایت انجام می دهم ،به تمام نیازهای روح و جسمت پاسخ می دهم ،کارهای خانه ات را می کنم ،لباسهایت را اتو می کنم ،غذایت را آماده
می کنم ،و...و....ولی بگذار قسمتی از روحم مال خودم باشد....مرد با نیشخندی ،در دل
به او خندید ....و اما زن آن را شنید و در حالی که از او دور می شد ،با نوشخندی ،به جوانه ای
که در قلبش سر زده بود ،آرام گفت :آبیاری ات خواهم کرد ،،و ندانست ؛آویز مقدسی که
بر گردن داشت نیز ،قلب اورا نوازش کرد.
می کنم ،و...و....ولی بگذار قسمتی از روحم مال خودم باشد....مرد با نیشخندی ،در دل
به او خندید ....و اما زن آن را شنید و در حالی که از او دور می شد ،با نوشخندی ،به جوانه ای
که در قلبش سر زده بود ،آرام گفت :آبیاری ات خواهم کرد ،،و ندانست ؛آویز مقدسی که
بر گردن داشت نیز ،قلب اورا نوازش کرد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر